بی تفاوتی،مثل سرماست.از انگشت شست پایت شروع میشود،بالا میآید.چشمانت را که باز کنی،کل بدنت را گرفته است.پرتقال ها مزه املت میدهند.همیشه،وقتی مسواک نمی زنم،خواب های آشفته میبینم.مسواکم را پرت میکنم توی سطل آشغال،میخواهم خوابهایم مثل بیداریم آشفته باشد.میخواهم در خوابهایم هم نباشی و از بیتفاوتی سردتر شوم.
زنگ زدم
مثل ریل های قدیمی
سال هاست قطاری
از دستانم عبور نکرده
من همیشه بودم،کنارت،پشت سرت،وقتی حمله تنهایی میگرفتی و بخودت میپیچیدی و من نگاهت میکردم.بودم،اما برای تو که من را از لیست زندگیات بلاک کرده بودی و نمیدانستی وقتی بلاکم کنی بیشتر از همیشه کنارت خواهم بود،فرقی نمیکرد که تنهاییت را کجا به حراج بگذاری.
لینک زندگی مجازیام هر روز در فهرست لینکهایت پایینتر میرفت و من بیشتر به غلط بودن جمله پشت دفتر برنامهریزی قلمچی ایمان میآوردم،به راستی نه قویترین حافظهها و نه کمرنگترین جوهرها باعث ماندگاری چیزی نمیشوند.حتا بودن همیشگی من هم باعث بودنم نشده بود.پس چه چیزی ماندگار بود؟من که سوار آسانسور فراموشی پایین و پایین تر میرفتم و بودن تمام وقتم هم اثری نداشت.
اشکال از کداممان بود؟از من که بودم یا تو که بودنم را فراموش کرده بودی؟
راستش را بخواهی دلم میخواهد روزی فرصت پیدا کنم و به خوابت بیایم و تمام حرفهایم یکجا چشم در چشمت بزنم.
کنارت مینشینم.
بلند میشوی،عکسم را که به پشت افتاده بر میداری،گرد و خاک قاب عکسم را با دامنت پاک میکنی،روبان مشکی اش را میکنی و پرتم میکنی داخل سطل آشغال توی اتاق.
دوست دارم مثل تمام داستان های عامه پسند من داغون بشم،دهنم سرویس بشه، بعد بهت برسم،وقتی هم که رسیدم عین همون داستانا من مریض بشم یا تو تصادف کنی،بعد سختی بکشیم،سرویس بشیم،از مخاطبمون اشک بگیریم،فلاش بک های تخمی بزنیم به عقب و خوانندمون رو با گذشته کسل کنندمون آشنا کنیم.
شایدم قبل از رسیدن بهت برای جفتمون کمی کثیر الاضلاع عشقی هم در نظر گرفتم که تعلیق داستان زندگیمون حفظ بشه.
راستش واقعا دوست دارم اینجوری بشه،یه داستان عامه پسند باشیم که پول کاغذ و چاپ و حق التحریر نویسندش رو تو فروش اولش در بیاره و بقیش تجدید و چاپ و سود خالص باشه برای ناشر.
اما به طرز غم انگیزی داستان ما کلاسیکه،روایت خطی داره و به هیچ وجه بفروش نیست.
سوز سرما از پاهایم شروع کرده بود وبالا میآمد،پشت میزم بودم،زل زده بودم به چشمانی که که حرکت هایم را زیر نظر داشت،خواستم خودم را آرام نشان دهم.فنجان چای را از روی میز برداشتم.لبی تر کردم و دوباره روی میز گذاشتم.چای را تعارفش کردم.تشکر کرد.عجله محسوسی در حرکاتش بود،مدام به ساعتش نگاه میکرد،نمیدانم،شاید اینکار را برای قرار دادن خودش در موضع بالاتر انجام میداد.
بیتوجه به چشمانی که زل زده بودند به کارم ادامه دادم.
بی مقدمه گفت دیگر وقت ندارم.ترسیدم.به ساعت نگاه کردم.خواستم آرامش کاذبک را حفظ کنم ولی گوش هایم گر گرفته بود.
گفتم که طبق قرار داد من تا نیم ساعت دیگر وقت دارم.پس باید منتظر بماند.
گفت طبق قرار داد بر اساس ساعتش تنظیم شده نه ساعت من.
ایندفعه با لحنی ملتمسانه خواهش کردم که اجازه بدهد متنی را برایت تایپ کنم.
اجازه داد.
_ سوز سرما از پاهایم شروع کرده بود و بالا میآمد...
گاهی اوقات دوست دارم مواظب کسی باشم؛شاید بهتر است لفظ دوست دارم را به کار نبرم.گاهی اوقات نیاز دارم مواظب کسی باشم.
راستش یادم نیست آخرین بار چه کسی مواظبم بوده.مهر که شروع شد و من اول ابتدایی بودم مادرم مرا تا مدرسه رساند و بعد از فردایش خودم به مدرسه میرفتم.بچه اول بودن این چیزها را هم دارد.عادت کردم همه جا خودم باشم و خودم.حتا روز اول دانشگاه که بیشتر پسرها هم با باباهایشان برای ثبت نام آمده بودند من تنها رفتم.این تنها رفتن همه جا،اینکه نقش والد را بازی کنم تا مولود از وقتی بچه بودم در من بود.
غرض اینکه الان سهمم از حریم خصوصی یک اتاق است که تویش تا دلت بخواهد سکوت پیدا میشود.بعضی وقت ها بجای اکسیژن سکوت را تنفس میکنم.کسی نیست که این سکوت را بشکند و من..
راستش را بخواهی بعضی وقت ها واقعا دلم میخواهد کسی مواظبم باشد.
یکی بود،یکی نبود.یه خونه بود که رو به روش یه خونه ی دیگه بود.
یه پنجره بود که روبه روش یه پنجره دیگه بود.
یه پسر بود که ساعت ها پشت پنجره میشست و به پنجره ی روبه رویی زل میزد.
یه دختر بود که که گاهی می اومد کنار پنجره،موهای سیاهشو شونه میکرد ،یه لبخند به پنجره روبه رویی میزد و میرفت.
باز پسر بودو باز صدای تیک تاک ساعت .
نمیخوام روضه بخونم.یعنی حوصله ی روضه خوندن ندارم.همین الان که دارم اینو مینویسم
شبکه یک داره روضه پخش میکنه.
فقط میخوام لعنت بفرستم به اتوبانی که میخواد روی خرابه های خونه من و تو ساخته
بشه.
میخوام لعنت بفرستم به ماشینایی که میخوان از خط نگاه من و تو سبقت بگیرن.
ده سال خاطره رو نمیشه زیر یه اتوبان دفن کرد.
بار اولی که عاشق شدم،نشسته بودم روی صندلی چوبی و داشتی شعر میخواندی،شعر میخواندی و من میترسیدم نگاهت کنم.چشمم که توی چشمت می افتاد خودم را میدیدم که سرخ شده ام.قلبم مثل جوجه ای که گربه دنبالش کرده باشد تند تند میزد و تو شعرت را میخواندی و من رنگ عوض میکردم.
راستش را بخواهی تا پنج سال به بهانه بازی با بچه ها از خانه جیم میشدم و توی محله پرسه میزدم دل خوشی ام مولکول های هوایی بود که تو تنفس کرده ای .به این فکر میکردم شاید یکی از آن ها توی ریه من هم رفته باشد.پرسه میزدم و امیدوار بودم ثانیه ای از پنجره بزرگ خانه تان بیرون را نگاه کنی یا صدای تق تق کفش هایت رو آسفالت بیاید.
تا پنج سال توی همه جا دنبال تو بودم.توی خواب هایم بیدار میشدم و تا نزدیک اتقات هم می آمدم.توی خواب ارداه داشتم.انقدر دلتنگیم بزرگ بود که توی خواب هم دنیالت می آمد.اما نمیدیدمت.هر وقت در اتاقت را باز میکردم مادر صدایم میزد و بیدارم میکرد که مدرسه بروم.
تا پنج سال شعرهایی را که میخواندی میخواندم و صدایت را توی ذهنم مرور میکردم و تشنه تر میشدم.بچگیم در عشق تو ذوب شد.فروغ میخواندم و بچه های مدرسه فوتبال بازی میکردند.به بهمنی حسودیم میشد که میتوانست تو را شعر بگوید.
روز های آخر آن پنج سال کذایی را گریه میکردم.درد داشتم.تمام سرم درد میکرد.از درون بزرگ شده بودم ولی استخوان هایم کوچک مانده بود.
کسی توی گوشم پچ پچ کرد که فلانی به رحمت خدا رفته است.حتما باید میمردی که بفهمی پسربچه ها عاشق دخترانی میوشند که قشنگ شعر میخوانند؟